يه شوخي!
روزي بود روزگاري نداشت ، جنگلي بود درخت نداشت ، در اين جنگل شكارچي بود تفنگ نداشت اين شكارچي با تفنگي كه فشنگ نداشت آهويي را شكار كرد كه سر نداشت ، آهو را درون كيسه اي انداخت كه ته نداشت ، اين شعر شاعري داشت كه نام نداشت هر چند كه اين شعر سر وته نداشت ، ولي ارزش سر كار گذاشتن تو يكي را داشت
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 8:12  توسط عباسي كاريزنو
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 8:19  توسط عباسي كاريزنو
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 8:19  توسط عباسي كاريزنو
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 8:11  توسط عباسي كاريزنو
|
شما بازدید کنندگان این وبلاگ برای دانود کتاب روی ادامه مطلب کلیک نمایید
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 8:2  توسط عباسي كاريزنو
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 8:12  توسط عباسي كاريزنو
|


مخلصیم دربست تا خــــــــــــــــــــــــــــــدا 
اين منم خسته در اين کلبه ی تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست
من اگر سايه ی خويشم يا رب
ر وح اواره ی من کيست ؟کجاست؟

+
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 9:12  توسط عباسي كاريزنو
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 8:21  توسط عباسي كاريزنو
|